هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی
هر لحظه ز بی صبری شوریدهترم بینی
۱در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم
گه نعرهزنم یابی گه جامهدرم بینی
۲در دایرهٔ گردون گر در نگری در من
چون دایرهای گردان بی پای و سرم بینی
۳چندان که درین دریا میجویم و میپویم
از آتش دل هر دم لبخشکترم بینی
۴از بسکه به سرگشتم چون چرخ فلک بر سر
چون چرخ فلک دایم زیر و زبرم بینی
۵در ره گذرت جانا با خاک شدم یکسان
تا بو که برون آیی بر رهگذرم بینی
۶بر خاک درت زانم تا گر ز سر خشمی
بر بنده بهدر آیی بر خاک درم بینی
۷نی نی که نمیخواهم کز من اثری ماند
آن به که درین وادی رفتهاثرم بینی
۸تا در ره تو مویی هستیم بود باقی
صد پرده از آن مویی پیش نظرم بینی
۹چون شمع سحرگاهی میسوزم و میگریم
چون صبح برآ آخر تا یک سحرم بینی
۱۰در ماتم هجر تو از بس که کنم نوحه
زیر بن هر مویی صد نوحهگرم بینی
۱۱گر آب خورم روزی صد کوزه بگریم خون
گر قوت خورم یک شب، خون جگرم بینی
۱۲خاک است مرا بستر، خشت است مرا بالین
ور هیچ نخفتم من خوابی دگرم بینی
۱۳خون جگر عطار خورد این تن و خفت ای جان
برخیز و بیا آخر تا خواب و خورم بینی
۱۴