ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی
اکنون من و زناری در دیر به تنهایی
۱دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم
ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
۲امروز دگر هستم دُردی کشم و مستم
در بتکده بنشستم دین داده به ترسایی
۳نه محرم ایمانم نه کفر همیدانم
نه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی
۴دوش از غم فکر و دین یعنی که نه آن نه این
بنشسته بُدم غمگین شوریده و سودایی
۵ناگه ز درونِ جان در داد ندا جانان
کای عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی ؟
۶روزی دو سه گر از ما گشتی تو چنین تنها
باز آی سوی دریا تو گوهر دریایی
۷پس گفت در این معنی نه کفر نه دین اولی
برتر شو ازین دعوی گر سوختهٔ مایی
۸هرچند که پر دَردی کی محرم ما گردی ؟
فانی شو اگر مردی تا محرم ِ ما آیی
۹عطار چه دانی تو؟ وین قصه چه خوانی تو؟
گر هیچ نمانی تو اینجا شوی آنجایی
۱۰