گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی
صد کافر منکر را دیندار کنی حالی
۱ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه
تسبیح همه مردان زنار کنی حالی
۲روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینم
گلزار ز چشم من گلزار کنی حالی
۳چون دیدهٔ من هر دم گلبرگ رخت بیند
از ناوک مژگانش پر خار کنی حالی
۴صد گونه جفا داری چون روی مرا بینی
بر من به جوانمردی ایثار کنی حالی
۵صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن
ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی
۶بردی دلم از من جان چون با تو کنم دعوی
خود را عجمی سازی انکار کنی حالی
۷چون صبح صبا زانرو در خاک کفت مالد
کز بوی سر زلفش عطار کنی حالی
۸