ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
دیدم به در دیری چون بت که بیارایی
۱زنار کمر کرده وز دیر برون جسته
طرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی
۲چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم
ترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی
۳آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست
اندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی
۴امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی
ما از تو بیاساییم وز ما تو بیاسایی
۵از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت
دارم ز تو صد منت کامشب بر ما آیی
۶رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقش
در حال دلم دریافت راهی ز هویدایی
۷عطار ز عشق او سرگشته و حیران شد
در دیر مقیمی شد دین داد به ترسایی
۸