سر برهنه کردهام به سودایی
برخاسته دل نه عقل و نه رایی
۱با چشم پر آب پای در آتش
بر خاک نشسته باد پیمایی
۲چون گوی بمانده در خم چوگان
سرگشته شده سری و نه پایی
۳از صحبت اختران صورتبین
خورشید صفت بمانده تنهایی
۴هر روز ز تشنگی چو آتش
بی واسطه در کشیده دریایی
۵هر سودایی که بیندم گوید
زین شیوه ندیدهایم سودایی
۶گر بنشینم به نطق برخیزد
از نکتهٔ من به شهر غوغایی
۷چون یکجایم نشسته نگذارند
هر ساعت از آن دوم به هر جایی
۸زین واقعهای که کس نشان ندهد
عطار نه عاقلی نه شیدایی
۹