دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی
۱قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان
حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی
۲گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم
گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی
۳این چیست که میگویی وین چیست که میجویی
مانا که دگر مستی یا واله و سودایی
۴با قالب جسمانی با ما نرود کاری
جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی
۵رو خرقهٔ جسمت را در آب فنا میزن
تا بو که وجودت را از غیر بپالایی
۶تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران
از خود چو شدی بیخود برخیز چه میپایی
۷سیلی جفا میخور گر طالب این راهی
از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی
۸ناقوس هوا بشکن گر زانکه نه گبری تو
زنار ریا بگسل گر زانکه نه ترسایی
۹دردیکش درد ما در راه کسی باید
کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی
۱۰تو زاهد و مستوری در هستی خود مانده
تا نیست نگردی تو کی محرم ما آیی
۱۱خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی
بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی
۱۲هم خوانچهکش صنعی هم مائده و خوانی
هم مخزن اسراری هم مطرح یغمایی
۱۳آیینهٔ دیداری جسم تو حجاب توست
اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی
۱۴