ترسا بچهای لولی همچون بت روحانی
سرمست برون آمد از دیر به نادانی
۱زنار و بت اندر بر ناقوس و می اندر کف
در داد صلایِ می از ننگ مسلمانی
۲چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفش
بر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانی
۳بگرفتم زنارش در پای وی افتادم
گفتم چه کنم جانا؟ گفتا که تو میدانی
۴گر وصل منت باید ای پیرِ مرقعپوش
هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی
۵با ما تو به دیر آیی محراب دگر گیری
وز دفتر عشقِ ما سطری دو سه بر خوانی
۶اندر بن دیر ما شرطت بود این هر سه
کز خویش برون آیی وز جان و دل فانی
۷می خور تو به دیر اندر تا مست شوی بیخود
کز بیخبری یابی آن چیز که جویانی
۸هر گه که شود روشن بر تو که تویی جمله
فریاد اناالحق زن در عالم انسانی
۹عطار! ز راه خود برخیز که تا بینی
خود را ز خودی برهان کز خویش تو پنهانی
۱۰