ازین دریا که غرق اوست جانم
برون جستم ولیکن در میانم
۱بسی رفتم درین دریا و گفتم
گشاده شد به دریا دیدگانم
۲چون نیکو باز جستم سر دریا
سر مویی ز دریا می ندانم
۳کسی کو روی این دریا بدید است
دهد خوش خوش نشانی هر زمانم
۴ولیکن آنکه در دریاست غرقه
ندانم تا دهد هرگز نشانم
۵چو چشمم نیست دریابین، چه مقصود
اگر من غرق این دریا بمانم
۶چو نابینای مادرزاد، کشتی
درین دریا همه بر خشک رانم
۷چو در دریا جنب میبایدم مرد
چنین لب خشک و تر دامن از آنم
۸کسی در آب حیوان تشنه میرد
چه گویند آخر آن کس را من آنم
۹دریغا کانچه میجستم ندیدم
وزین غم پر دریغا ماند جانم
۱۰ندارم یکشبه حاصل ولیکن
به انواع سخن گوهر فشانم
۱۱مرا از عالمی علم شکر به
که باشد یک شکر اندر دهانم
۱۲دلم کلی ز علم انکار بگرفت
کنون من در پی کار عیانم
۱۳اگر کاری عیان من نگردد
چو مرداری شوم در خاکدانم
۱۴اگر عطار را فانی بیابم
به بحر دولتش باقی رسانم
۱۵