کجایی ساقیا می ده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم
۱میم در ده تهی دستم چه داری
که از خون جگر پر گشت جامم
۲چه میخواهی ز جانم ای سمن بر
که من بی روی تو خسته روانم
۳چو بر جانم زدی شمشیر عشقت
تمامم کن که رندی ناتمامم
۴گهم زاهد همی خوانند و گه رند
من مسکین ندانم تا کدامم
۵ز ننگ من نگوید نام من کس
چو من مردم چه مرد ننگ و نامم
۶ز من ، چون شمع ، تا یک ذرّه باقی است
نخواهد بود جز آتش مقامم
۷مرا جز سوختن کاری دگر نیست
بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم
۸دل عطار مرغی دانه چین است
دریغ افتد چنین مرغی به دامم
۹