ز تو گر یک نظر آید به جانم
نباید این جهان و آن جهانم
۱مرا آن یک نفس جاوید نه بس
تو دانی دیگر و من می ندانم
۲اگر گویی سرت خواهم بریدن
ز شادی چون قلم بر سر دوانم
۳وگر گویی به لب جان خواهمت داد
به لب آید بدین امید جانم
۴اگر خاکی شد و گردیت آورد
ز تو یک روز میباید امانم
۵که تا از اشک بنشانم من آن گرد
همه بر خاک راهت خون فشانم
۶کلاه چرخ بربایم اگر تو
کمر سازی ز دلق و طیلسانم
۷چو بی روی تو عالم می نبینم
در آن عزمم که در چشمت نشانم
۸ولی ترسم که در خون سرشکم
شوی غرقه من از تو دور مانم
۹تو هستی در میان جانم و من
ز شوق روی تو جان بر میانم
۱۰اگر من باشم و گرنه غمی نیست
تو میباید که باشی جاودانم
۱۱که گر صد سود خواهم کرد بی تو
نخواهد بود جز حاصل زیانم
۱۲و گر در بند خویش آری مرا تو
نخواهم کفر و دین در بند آنم
۱۳در ایمان گر نیابم از تو بویی
یقین دانم که در کافرستانم
۱۴وگر در کفر بویی یابم از تو
ز ایمان نور بر گردون رسانم
۱۵تو تا دل بردهای جانا ز عطار
به مهر توست جان مهربانم
۱۶