از در جان درآی تا جانم
همچو پروانه بر تو افشانم
۱چون نماند از وجود من اثری
پس از آن حال خود نمیدانم
۲در حضور چنان وجود شگرف
چون نمانم به جمله من مانم
۳کی بود کی که پیش شمع رخت
بدهم جان و داد بستانم
۴آب چندان بریزم از دیده
کاتش روز حشر بنشانم
۵منم و نیم جان و چندان عشق
که نیاید دو کون چندانم
۶جان از آن بر لب آمد است مرا
تا به جانت فرو شود جانم
۷بند بندم اگر فرو بندی
روی از روی تو نگردانم
۸همچو عطار مست و جان بر دست
پیش تو انیکاد میخوانم
۹