خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم
وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم
۱دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است
تا کی از فکرت خود سوختهتر گردانم
۲چون درین راه به یک موی خطر نیست مرا
پس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم
۳می نیاید ز جهان هم نفسی در نظرم
گرچه بسیار ز هر سوی نظر گردانم
۴چون ز دلتنگی و غم در جگرم آب نماند
چند بر چهره ز غم خون جگر گردانم
۵نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی
گر بسی بنگرم و مسئله برگردانم
۶نان خشکم بود و گر به تکلف بزیم
از دو چشم آب برو ریزم و تر گردانم
۷آری ای دوست به جز دانهٔ خود نتوان خورد
خویش را فیالمثل ار مرغ بپر گردانم
۸تا کی از غصه و غم غصه و غم ای عطار
سر فرو پوش که سرگشته و سرگردانم
۹