دل نظر بر روی آن شمع جهان میافکند
تن به جای خرقه چون پروانه جان میافکند
۱گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی
دل ز شوقش خویشتن را در میان میافکند
۲زلف او صد توبه را در یک نفس میبشکند
چشم او صد صید را در یک زمان میافکند
۳طرهٔ مشکینش تابی در فلک میآورد
پستهٔ شیرینش شوری در جهان میافکند
۴سبز پوشان فلک ماه زمینش خواندهاند
زانکه رویش غلغلی در آسمان میافکند
۵تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز
هر که نام آن شکر لب بر زبان میافکند
۶ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم
هندوی خود را چنین در پا از آن میافکند
۷همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه
بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان میافکند
۸گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو
لاجرم عطار را اندر گمان میافکند
۹