زلف شبرنگش شبیخون میکند
وز سر هر موی صد خون میکند
۱نیست در کافرستان مویی روا
آنچه او زان موی شبگون میکند
۲زلف او کافتاده بینم بر زمین
صید در صحرای گردون میکند
۳زلف او چون از درازی بر زمین است
تاختن بر آسمان چون میکند
۴زلف او لیلی است و خلقی از نهار
از سر زنجیر مجنون میکند
۵آنچه رستم را سزد بر پشت رخش
زلف او بر روی گلگون میکند
۶این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز
تا نپنداری که اکنون میکند
۷روی او کافاق یکسر عکس اوست
هر زمانی رونق افزون میکند
۸گر کند یک جلوه خورشید رخش
عرش را با خاک هامون میکند
۹ذرهای عکس رخش دعوی حسن
از سر خورشید بیرون میکند
۱۰از سر یک مژه چشم ساحرش
چرخ را در سینه افسون میکند
۱۱یارب ابروی کژش بر جان من
راست اندازی چه موزون میکند
۱۲عقل کل در حسن او مدهوش شد
کز لبش در باده افیون میکند
۱۳گر سخن گوید چو موسی هر که هست
دایمش از شوق هارون میکند
۱۴ور بخندد جملهٔ ذرات را
با زلال خضر معجون میکند
۱۵گر بگویم قطرههای اشک من
خندهٔ او در مکنون میکند
۱۶هر زمان زیباتر است او تا فرید
وصف او هر دم دگرگون میکند
۱۷