هر که سرگردان این سودا بود
از دو عالم تا ابد یکتا بود
۱هر که نادیده در اینجا دم زند
چو حدیث مرد نابینا بود
۲کی تواند بود مرد راهبر
هر که او همچون زنان رعنا بود
۳راهبر تا درگه حق گام گام
هم بره بینا و هم دانا بود
۴هر که او را دیده بینا شد به کل
در وجود خویش نابینا بود
۵دیده آن دارد که اسرار دو کون
ذره ذره بر دلش صحرا بود
۶جملهٔ عالم به دریا اندرند
فرخ آنکس کاندرو دریا بود
۷تا تو در بحری ندارد کار نور
بحر در تو نور کار اینجا بود
۸قطرهٔ بحرت اگر در دل فتاد
قطره نبود لؤلؤ لالا بود
۹هر که در دریاست تر دامن بود
وانکه دریا اوست او از ما بود
۱۰تا تو دربند خودی خود را بتی
بتپرستی از تو کی زیبا بود
۱۱تا گرفتاری تو در عقل لجوج
از تو این سودا همه سودا بود
۱۲مرد ره آن است کز لایعقلی
در صف مستان سر غوغا بود
۱۳گوی آنکس میبرد در راه عشق
کو چو گویی بی سر و بی پا بود
۱۴آن کس آزادی گرفت از مردمان
کو میان مردمان رسوا بود
۱۵هر که چون عطار فارغ شد ز خلق
دی و امروزش همه فردا بود
۱۶