دل ز جان برگیر تا راهت دهند
ملک دو عالم به یک آهت دهند
۱چون تو برگیری دل از جان مردوار
آنچه میجویی هم آنگاهت دهند
۲گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع
تحفه از نقد سحرگاهت دهند
۳گر گدای آستان او شوی
هر زمانی ملک صد شاهت دهند
۴گر بود آگاه جانت را جز او
گوش مال جان به ناگاهت دهند
۵لذت دنیی اگر زهرت شود
شربت خاصان درگاهت دهند
۶تا نگردی بی نشان از هر دو کون
کی نشان آن حرم گاهت دهند
۷چون به تاریکی در است آب حیات
گنج وحدت در بن چاهت دهند
۸چون سپیدی تفرقه است اندر رهش
در سیاهی راه کوتاهت دهند
۹بیسواد فقر تاریک است راه
گر هزاران روی چون ماهت دهند
۱۰چون درون دل شد از فقرت سیاه
ره برون زین سبز خرگاهت دهند
۱۱در سواد اعظم فقر است آنک
نقطهٔ کلی به اکراهت دهند
۱۲ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن
تا ازین خرمن یکی کاهت دهند
۱۳