قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
روزی هزار بار بمیرند و بر زیند
۱هر لحظهشان ز هجر به دردی دگر کشند
تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند
۲در راه نه به بال و پر خویشتن پرند
در عشق نه به جان و دل مختصر زیند
۳مانند گوی در خم چوگان حکم او
در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند
۴از زندگی خویش بمیرند همچو شمع
پس همچو شمع زندهٔ بی خواب و خور زیند
۵عود و شکر چگونه بسوزند وقت سوز
ایشان درین طریق چو عود و شکر زیند
۶چون ذرهٔ هوا سر و پا جمله گم کنند
گر در هوای او نفسی بی خطر زیند
۷فانی شوند و باقی مطلق شوند باز
وانگه ازین دو پرده برون پردهدر زیند
۸چون زندگی ز مردگی خویش یافتند
چون مردهتر شوند بسی زندهتر زیند
۹خورشید وحدتند ولی در مقام فقر
در پیش ذرهای همه دریوزهگر زیند
۱۰چون آفتاب اگرچه بلندند در صفت
چون سایهٔ فتادهٔ از در بدر زیند
۱۱چون با خبر شوند ز یک موی زلف دوست
چون موی از وجود و عدم بی خبر زیند
۱۲ذرات جملهشان همه چشم است و گوش هم
ویشان بر آستان ادب کور و کر زیند
۱۳عطار چون ز سایهٔ ایشان برد حیات
ایشان ز لطف بر سر او سایهور زیند
۱۴