گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
۱میندهد او به جان گرانمایه بوسهای
پنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد؟
۲چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر
هر بیخبر چگونه خبر زان دهان دهد؟
۳معدوم شیء گوید اگر نقطهٔ دلم
جز نام از خیال دهانش نشان دهد
۴مردی محالگوی بوَد آنکه بیخبر
یک موی فیالمثل خبر از آن میان دهد
۵چون دید آفتاب که آن ماه هشت خلد
از روی خود زکات به هفت آسمان دهد
۶افتاد در غروب و فرو شد خجلزده
تا نوبت طلوع بدان دلستان دهد
۷در آفتاب صد شکن آرم چو زلف او
گر زلف او مرا سر مویی امان دهد
۸ابروی چون کمانش که آن غمزه تیر اوست
هر ساعتی چو تیر سرم در جهان دهد
۹گویی که جور هندوی زلفش تمام نیست
آخر به تُرک مست که تیر و کمان دهد؟
۱۰از عشق او چگونه کنم توبه چون دلم
صد توبهٔ درست به یک پاره نان دهد
۱۱آن دردِ آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
امکان ندارد آنکه کسی شرح آن دهد
۱۲