رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟
کاو روی راز دیر به خَلقان نمینمود
۱از نیستی دو دیده به کس مینکرد باز
وز راستی روانِ خلایق همیربود
۲چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس
در مهر دل عبادتِ عیسی همیشنود
۳در ملّتِ مسیح روا نیست عاشقی
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزود
۴مانا که یارِ ما به خرابات برگذشت
وز حالِ دل، به نغمه، سرودی همیسرود
۵میگفت:«هر که دوست کند، در بلا فتد
عاشق زیان کند دو جهان از برای سود»
۶رهبان طواف دیر همیکرد ناگهان
کهآوازِ آن نگارِ خراباتیان شنود
۷بَرشد به بام دیر، چو رخسار او بدید
از آرزوش روی به خاک اندرون بسود
۸دیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان
زنجیرِ نَعتِ صورتِ عیسیٰ بُرید زود
۹آتش به دیر درزد و بتخانه درشکست
وز سقفِ دیرِ او به سما بر رسید دود
۱۰باده ز دستِ دوست دمادم همیکشید
زنگِ بلا ز ساغر و مطرب همیزدود
۱۱سرمست و بیقرار همیگفت و میگریست:
«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»
۱۲