دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
۱مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت
تا نفس خوار خواری هر خاکدان کشید
۲هر جزو من مشاهده تیغی دگر بخورد
هر عضو من معاینه کوهی گران کشید
۳گفتا ز خویش بگذر ، اگر میتوان گذشت
یعنی بلای من کش اگر میتوان کشید
۴گفتم هزار جان گرامی فدای تو
از حکم تو چگونه توانم عنان کشید
۵چون جان من به قوت او مرد کار شد
از هرچه کرد عاقبتش بر کران کشید
۶در بی نشانیم بنشاند و مرا بسوخت
وانگه به گرد من رقمی بی نشان کشید
۷عمری در آن میانه چو بودم به نیستی
خوش خوش از آن میانه مرا در میان کشید
۸چون چشم باز کرد و دل خویش را بدید
سر بر خطش نهاد و خطی بر جهان کشید
۹بس آه پردهسوز که از قعر دل بزد
بس نعرهٔ عجیب که از مغز جان کشید
۱۰پایان کار دل چو نگه کرد نیک نیک
دلدار کرده بود، نه دل آنچه آن کشید
۱۱عطار آشکار از آن دید نور عشق
کان دلفروز سرمهٔ عشقش نهان کشید
۱۲