ای دل ز دلبران جهانت گزیده باز
پیوسته با تو و ز دو عالم بریده باز
۱خورشید کز فروغ جمالش جهان پر است
هر روز پیش روی تو بر سر دویده باز
۲هر شب سپهر پردهٔ زربفت ساخته
رویت به دست صبح به یکدم دریده باز
۳بدری که در مقابل خورشید آمدست
از خجلت رخت به هلالی رسیده باز
۴در پای اسب خیل خیال تو آفتاب
زربفت هر شبانگهیی گستریده باز
۵از شوق ابروی و رخ تو ماه ره نورد
صد ره تمام گشته و صد ره خمیده باز
۶گر زاهد زمانه ببیند جمال تو
از دامن تو دست ندارد کشیده باز
۷چون از برای روی تو خون میخورد دلم
آن خون از آن نهاد به روی و به دیده باز
۸لعل شکر فروش تو بخشیده یک شکر
عطار را ز دست مشقت خریده باز
۹