هر که زو داد یک نشانی باز
ماند محجوب جاودانی باز
۱چون کس از بی نشان نشان دهدت
یا تو هم چون دهی نشانی باز
۲مرده دل گر ازو نشان طلبد
گو ز سر گیر زندگانی باز
۳چون جمالی است بی نشان جاوید
نتوان یافت جز نهانی باز
۴ارنی گر بسی خطاب کنی
بانگ آید به لنترانی باز
۵من گرفتم که این همه پرده
شود از مرکز معانی باز
۶چون تو بیگانه وار زیستهای
چون ببینی کجاش دانی باز
۷پس رونده که کرد دعوی آنک
رستهام از جهان فانی باز
۸خود چو در ره فتوح دید بسی
ماند از اندک از معانی باز
۹گرچه کردند از یقین دعوی
همه گشتند بر گمانی باز
۱۰هر که را این جهان ز راه ببرد
نبود راه آن جهانی باز
۱۱تو اگر عاشقی به هر دو جهان
ننگری جز به سرگرانی باز
۱۲جان مده در طریق عشق چنان
که ستانی اگر توانی باز
۱۳خود ز جان دوستی تو هرگز جان
ندهی ور دهی ستانی باز
۱۴گر چو پروانه عاشقی که به صدق
پیش آید به جان فشانی باز
۱۵چه بود ای دل فرو رفته
خبری گر به من رسانی باز
۱۶تا کجایی چه میکنی چونی
این گره کن به مهربانی باز
۱۷گر ز عطار بشنوی تو سخن
راه یابد به خوش بیانی باز
۱۸