اشک ریز آمدم چو ابر بهار
ساقیا هین بیا و باده بیار
۱توبهٔ من درست نیست خموش
وز من دلشکسته دست بدار
۲جام درده پیاپی ای ساقی
تا کنم جان خویش بر تو نثار
۳تا که جامی تهی کنم در عشق
پر برآرم ز خون دیده کنار
۴در ره عشق چون فلک هر روز
کار گیرم ز سر زهی سر و کار
۵منم و دردیی و درد دلی
دردی و درد هر دو با هم یار
۶سر فرو بردهای درین گلخن
فارغ از توبه و ز استغفار
۷درس عشاق گفته در بن دیر
پای منبر نهاده بر سر دار
۸فانی و باقیم و هیچ و همه
روح محضیم و صورت دیوار
۹ساقیا گر برآرم از دل دم
ز دم من برآید از تو دمار
۱۰بادهٔ ما ز جام دیگر ده
که نه مستیم ما و نه هشیار
۱۱موضع عاشقان بی سر و بن
هست بالای کعبه و خمار
۱۲گر برآرند یک نفس بی دوست
دلق و تسبیحشان شود زنار
۱۳ما همه کشتگان این راهیم
سیر گشته ز جان قلندروار
۱۴مست عشقیم و روی آورده
در رهی دور و عقبهای دشوار
۱۵زاد ما مانده مرکب افتاده
وادییی تیره و رهی پر خار
۱۶بی نهایت رهی که هر ساعت
کشتهٔ اوست صد هزار هزار
۱۷چون بدین ره بسی فرو رفتیم
باز ماندیم آخر از رفتار
۱۸گه به پهلوی عجز میگشتیم
گه به سر میشدیم چون پرگار
۱۹آخر از گوشهای منادی خاست
کای فروماندگان بیمقدار
۲۰آنچه جستید در گلیم شماست
لیس فی الدار غیرکم دیار
۲۱این چنین وادیی به پای تو نیست
سر خود گیر و رفتی ای عطار
۲۲