تا که گشت این خیالخانه پدید
هر زمان گشت صد بهانه پدید
۱ناپدید است عیسی مریم
قصهٔ سوزن است و شانه پدید
۲صد جهان ناپدید شد که نشد
ذرهای کس درین دهانه پدید
۳گرچه تو صد هزار میبینی
هیچکس نیست در میانه پدید
۴چون دو گیتی به جز خیالی نیست
کیست غمگین و شادمانه پدید
۵زین همه نقشهای گوناگون
نیست جز نقش یک یگانه پدید
۶روشنی از یک آفتاب بود
گر شود در هزار خانه پدید
۷مرغ در دام اوفتاده بسی است
وی عجب نیست مرغ و دانه پدید
۸مینماید بسی خیال ولیک
نه زمان است و نه زمانه پدید
۹زین همه کار و بار و گفت و شنود
اثری نیست جاودانه پدید
۱۰صد جهان خلق همچو تیر برفت
نه نشان است و نه نشانه پدید
۱۱قطره بس ناپدید بینم از آنک
هست دریای بی کرانه پدید
۱۲نه که خود قطره کی خبر دارد
که پدید است بحر یا نه پدید
۱۳دو جهان پر و بال سیمرغ است
نیست سیمرغ و آشیانه پدید
۱۴ره به سیمرغ چون توان بردن
بیش هر گام صد ستانه پدید
۱۵قدر خلعت کنون بدانستم
که بشد خازن و خزانه پدید
۱۶گر درین شرح شد زبان از کار
از دل آمد بسی زبانه پدید
۱۷سر فروپوش چند گویی از آنک
نیست پایان این فسانه پدید
۱۸گر شود گوش ذرههای دو کون
نشود سر این ترانه پدید
۱۹شیرمردان مرد را اینجا
عالمی عذر شد زنانه پدید
۲۰ندهد شرح این کسی چو فرید
کاسمان هست از آسمانه پدید
۲۱