تشنه را از سراب چگشاید
سایه را ز آفتاب چگشاید
۱آب حیوان چو هست در ظلمات
از نسیم گلاب چگشاید
۲نیست این کار جنبش و آرام
از درنگ و شتاب چگشاید
۳قطرهای را که او نبود و نه هست
غرق دریای آب چگشاید
۴بی ستون است ، خیمهٔ عالم
از هزاران طناب چگشاید
۵صد درت گر گشاد پنداری است
این چنین فتح باب چگشاید
۶چون نبردی بر آب هرگز پی
پی بری بر سر اب چگشاید
۷گرچه بغنودهای بهر نفسی
عالمی ماهتاب چگشاید
۸رو که این رهروان چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب چگشاید
۹خون بسته است اگر کباب خوری
خون خوری از کباب چگشاید
۱۰چون کمیت فلک طبق آورد
از خری در خلاب چگشاید
۱۱ثابتان ، در زمین همی ریزند
چرخ را ز انقلاب چگشاید
۱۲کار چون ذرهای به علت نیست
از خطا و صواب چگشاید
۱۳سر یک یک چو او همی داند
از حساب و کتاب چگشاید
۱۴از همه چون به از همه است آگاه
از سؤال و جواب چگشاید
۱۵چون من از هر دو کون گم گشتم
از ثواب و عقاب چگشاید
۱۶گنج میجستهام به معموری
هست جای خراب چگشاید
۱۷هر چه بیدار دیدهام هیچ است
گر ببینم به خواب چگشاید
۱۸آفتابی است ذره ذره ولی
هست زیر نقاب چگشاید
۱۹ای فرید آسمان نهای آخر
زین همه اضطراب چگشاید
۲۰