عقل را در رهت قدم برسید
هر چه بودش ز بیش و کم برسید
۱قصهٔ تو همی نبشت دلم
چون به سر مینشد قلم برسید
۲دلم از بس که خون بخورد از او
در همه کاینات غم برسید
۳بیتو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید
۴جان همی خواند عهدنامهٔ تو
چون به نامت رسید دم برسید
۵دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید
۶در دمی ، دل ز نقش سکهٔ عشق
نقش مطلق شد و درم برسید
۷عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر مینشد قلم برسید
۸