هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
۱عاشق تو کسی بود که چو شمع
نفسی میزند به سوز و گداز
۲باز خندد چو گل به شکرانه
گر سر او جدا کنند به گاز
۳آنکه بر جان خویش میلرزد
کی تواند چو شمع شد جانباز
۴تا که خوف و رجات میماند
هست نام تو در جریدهٔ ناز
۵چون نه خوفت بماند و نه رجا
برهی هم ز زنار و هم ز نیاز
۶هست این راه بینهایت دور
توی بر توی بر مثال پیاز
۷هر حقیقت که توی اول داشت
در دوم توی هست عین مجاز
۸ره چنین است و پیش هر قدمی
صد هزاران هزار شیب و فراز
۹با لبی تشنه و دلی پر خون
خلق کونین مانده در تک و تاز
۱۰از فنایی که چارهٔ تو فناست
توشهٔ این ره دراز بساز
۱۱تا که باقی است از تو یک سر موی
سر مویی به عشق سر مفراز
۱۲گرچه هستی تو مرد پردهشناس
نیست از پردهٔ تو این آواز
۱۳پرده بر خود مدر که در دو جهان
کس درین پرده نیست پردهنواز
۱۴گر بسی مایه داری آخر کار
حیرت و عجز را کنی انباز
۱۵نیست هر مرغ مرغ این انجیر
نیست هر باز باز این پرواز
۱۶مگسی بیش نیستی به وجود
بو که در دامت اوفتد شهباز
۱۷یک زمانت فراغت او نیست
باری اول ز خویش واپرداز
۱۸در دریای عشق آن کس یافت
که به خون گشت سالهای دراز
۱۹تو طمع میکنی که بعد از مرگ
برخوری از وصال شمع طراز
۲۰هر که در زندگی نیافت ورا
چون بمیرد چگونه یابد باز
۲۱زنده چون ره نبرد در همه عمر
مرده چون ره برد به پردهٔ راز
۲۲گر به نادر کس این گهر یابد
خویش را گم کند هم از آغاز
۲۳پای در نه درین ره ای عطار
سر گردنکشان همی انداز
۲۴