ای روی تو شمع پردهٔ راز
در پردهٔ دل غم تو دمساز
۱بی مهر رخت برون نیاید
از باطن هیچ پرده آواز
۲از شوق تو میکند همه روز
خورشید درون پرده پرواز
۳هر جا که شگرف پرده بازی است
در پردهٔ زلف توست جانباز
۴در مجمع سرکشان عالم
چون زلف تو نیست یک سرافراز
۵خون دل من بریخت چشمت
پس گفت نهفته دار این راز
۶چون خونی بود غمزهٔ تو
شد سرخی غمزهٔ تو غماز
۷گفتی که چو زر عزیز مایی
زان همچو زرت نهیم در گاز
۸هرچه از تو رسد به جان پذیرم
این واسطه از میان بینداز
۹ما را به جنایتی که ما راست
خود زن به زنندگان مده باز
۱۰یک لحظه تو غمگسار ما باش
تا نوحهٔ تو کنیم آغاز
۱۱تا کی باشم من شکسته
در بادیهٔ تو در تک و تاز
۱۲گر وقت آمد به یک عنایت
این خانهٔ من ز شک بپرداز
۱۳بیش است به تو نیازمندیم
چندان که تو بیش میکنی ناز
۱۴عطار ز دیرگاه بی تو
بیچارهٔ توست، چارهای ساز
۱۵