عشق تو مرا ستد ز من باز
وافگند مرا ز جان و تن باز
۱تا خاص خودم گرفت کلی
مینگذارد مرا به من باز
۲بگرفت مرا چنان که مویی
نتوان آمد به خویشتن باز
۳آن جامه که از تو جان ما یافت
می نتوان کرد از شکن باز
۴روزی ز شکن کنند بازش
کز چهرهٔ ما شود کفن باز
۵کی در تو رسد کسی که جاوید
در راه تو ماند مرد و زن باز
۶چون در تو نمیتوان رسیدن
نومید نمیتوان شدن باز
۷درد تو رسیدهٔ تمام است
من بی تو دریده پیرهن باز
۸چون لاف وصال تو میزنم من
چون پرده کنم ازین سخن باز
۹چون میدانم که روز آخر
حسرت ماند ز من به تن باز
۱۰از قرب تو کان وطنگهم بود
دل مانده ز نفس راهزن باز
۱۱عطار از آن وطن فتاده است
او را برسان بدان وطن باز
۱۲