گرفتم عشق روی تو ز سر باز
همیپرسم ز کوی تو خبر باز
۱چه گر عشق تو دریایی است آتش
فکندم خویشِتن را در خطر باز
۲دواسبه راه رندان برگرفتم
به کار خود درافتادم ز خر باز
۳فتادم در میان دُردنوشان
نهادم زهد و قرایی به در باز
۴میان جمع رندان خرابات
چو شمعی آمدم رفتم به سر باز
۵چنان از دردیت بی خویش گشتم
که گفتم نیست از جانم اثر باز
۶منم جانا و جانی در هوایت
ندارم هیچ جز جانی دگر باز
۷دلم زنجیر هستی بگسلاند
اگر بر دل کنی ناگاه در باز
۸همای همتم از غیرت تو
نیارد کرد از هم بال و پر باز
۹چه میگویم که جانها نیست گردد
اگر گیری ز جانها یک نظر باز
۱۰دل عطار از آهی که دانی
رهی دارد به سوی تو سحر باز
۱۱