چو دربسته است ، درجِ ناپدیدش
به یک بوسه ، توان کردن کلیدش
۱شکر دارد لبش هرگز نمیری
اگر یک ذره بتوانی چشیدش
۲ندید از خود سر یک موی بر جای
کسی کز دور و از نزدیک دیدش
۳مگر طراری بسیار میکرد
کمند طرهاش زان سر بریدش
۴اگر نبود کمند طرهٔ او
که یارد سوی خود هرگز کشیدش
۵اگرچه او جهان بفروخت بر من
به صد جان جان پرخونم خریدش
۶ز جان بیزار شو در عشق جانان
اگر خواهی به جای جان گزیدش
۷دلم جایی رسید از عشق رویش
که کار از غم به جان خواهد رسیدش
۸اگر بر گویم ای عطار آن غم
کزو دل خورد نتوانی شنیدش
۹