عاشقی نه دل نه دین میبایدش
من چنینم چون چنین میبایدش
۱هر کجا رویی چو ماه آسمان است
پیش رویش بر زمین میبایدش
۲زن صفت هرگز نبیند آستانش
مرد جان در آستین میبایدش
۳میکشد هر روز عاشق صد هزار
این چه باشد بیش ازین میبایدش
۴شادمانی از غرور است از غرور
دایما اندوهگین میبایدش
۵برهم افتاده هزاران عرش هست
حجره از قلب حزین میبایدش
۶در ره عشقش چو آتش گرم خیز
زانکه آتش همنشین میبایدش
۷سر گنج او به خامی کس نیافت
سوز عشق و درد دین میبایدش
۸آه سرد از نفس خام آید پدید
آه گرم آتشین میبایدش
۹آن امانت کان دو عالم برنتافت
هست صد عالم امین میبایدش
۱۰گنج عشقش گر ندیدی کور شو
زانکه کوری راهبین میبایدش
۱۱سر گنج او همه عالم پر است
اهل آن گنج یقین میبایدش
۱۲میتواند داد هر دم خرمنی
لیک مرد خوشه چین میبایدش
۱۳شرق تا غرب جهان خوان مینهد
و از تو یک نان جوین میبایدش
۱۴اوست شاه تاج بخش اما ایاز
در میان پوستین میبایدش
۱۵گنجها بخشید و از تو وام خواست
تا شوی گستاخ این میبایدش
۱۶امتحان را زلف هر دم کژ کند
زانکه عاشق راستین میبایدش
۱۷نه فلک فیروزهای از کان اوست
وز دل تو یک نگین میبایدش
۱۸دست کس بر دامن او کی رسد
لیک خلقی در کمین میبایدش
۱۹عاشقان را دست و پای از کار شد
ای عجب مرد آهنین میبایدش
۲۰آفتابی ای عجب با ما بهم
جای چرخ چارمین میبایدش
۲۱ذرهای را بار میندهد ولیک
ذره ذره زیر زین میبایدش
۲۲پای بگسل از دو عالم ای فرید
کین قدر حبل المتین میبایدش
۲۳