هر که هست اندر پی بهبود خویش
دور افتادست از مقصود خویش
۱تو ایازی پوستین را یاد دار
تا نیفتی دور از محمود خویش
۲عاشقی باید که بر هم سوزد او
عالمی از آه خون آلود خویش
۳نیست از تو یک نفس خشنود دوست
تا تو هستی یک نفس خشنود خویش
۴زاهد افسرده چوب سنجد است
خوش بسوز ای عاشق اکنون عود خویش
۵حلقهٔ معشوق گیر و وقف کن
بر در او جان غم فرسود خویش
۶چون درین سودا زیان از سود به
پس درین سودا زیان کن سود خویش
۷تا کی از بود تو و نابود تو
درگذر از بود و از نابود خویش
۸آتشی در هستی تاریک زن
پس برون آی از میان دود خویش
۹گر فنا گردی چو عطار از وجود
فال گیر از طالع مسعود خویش
۱۰