عشق جانی داد و بستد والسلام
چند گویی آخر از خود والسلام
۱تو چنان انگار کاندر راه عشق
یک نفس بود این شد آمد والسلام
۲شیشهای اندر دمید استاد کار
بعد از آنش بر زمین زد والسلام
۳گر تو اینجا ره بری با اصل کار
رو که نبود چون تو بخرد والسلام
۴ور بماند جان تو دربند خویش
جان تو نانی نیرزد والسلام
۵خلق را چون نیست بویی زین حدیث
از یکی درگیر تا صد والسلام
۶هر که را این ذوق نبود مردهای است
گر همه نیک است و گر بد والسلام
۷عشق باید کز تو بستاند تورا
چون تورا از خویش بستد والسلام
۸عشق نبود آن که بنویسد قلم
وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام
۹عشق دریایی است چون غرقت کند
آن زمان عشق از تو زیبد والسلام
۱۰ناخوشت میآید اما چون کنم
عشق نبود در خوش آمد والسلام
۱۱جان عطار از سپاه سر عشق
در دو عالم شد سپهبد والسلام
۱۲