عاشق لعل شکربار توام
فتنهٔ زلف نگونسار توام
۱هیچ کارم نیست جز اندوه تو
روز و شب پیوسته در کار توام
۲بر من بی دل جهان مفروش از آنک
کز میان جان خریدار توام
۳تو چو خورشیدی و من چو ذرهام
کی من مسکین سزاوار توام
۴گفتهای کم گیر جان در عشق من
کم گرفتم چون گرفتار توام
۵گر بخواهی ریخت خونم باک نیست
من درین خون ریختن یار توام
۶جان من دربند صد اندوه باد
گر به جان دربند آزار توام
۷بر دل و جانم مکن زور ای صنم
کز دل و جان عاشق زار توام
۸چون پدید آمد رخت از زیر زلف
تا بدیدم ناپدیدار توام
۹زلف مشکین برگشای و برفشان
کز سر زلف تو عطار توام
۱۰