کار بر خود سخت مشکل کردهام
زانکه استعداد باطل کردهام
۱چون به مقصد ره برم چون در سفر
در هوای خویش منزل کردهام
۲راه خون آلوده میبینم همه
کین سفر چون مرغ بسمل کردهام
۳گر گلآلود آورم پایم رواست
کز سرشکم خاک ره گل کردهام
۴راه بر من هر زمان مشکلتر است
زانکه عزم راه مشکل کردهام
۵عیش شیرینم برای لذتی
تلختر از زهر قاتل کردهام
۶روی جان با نفس کم بینم از آنک
روح ناقص نفس کامل کردهام
۷حاصل عمرم همه بی حاصلی است
آه از این حاصل که حاصل کردهام
۸قصهٔ جانم چو کس مینشنود
غصهٔ بسیار در دل کردهام
۹هست دریای معانی بس عظیم
کشتی پندار حایل کردهام
۱۰سخت میترسم ازین دریای ژرف
لاجرم ره سوی ساحل کردهام
۱۱بیم من از غرقه گشتن چون بسی است
خویش را مشغول شاغل کردهام
۱۲چون نمییارم شدن مطلق به خویش
خویشتن را در سلاسل کردهام
۱۳بر امید غرقه گشتن چون فرید
روی سوی بحر هایل کردهام
۱۴