خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
زنده گردان جانم از جام ای غلام
۱جام در ده و این دل پر درد را
وارهان از ننگ و از نام ای غلام
۲جملهٔ شب همچو شمعی سوختم
صبح دم زد ما چنین خام ای غلام
۳دست ایامم به روی اندر فکند
هین که رفت از دست ایام ای غلام
۴گام بیرون نه که دست روزگار
ندهدت پیشی به یک گام ای غلام
۵چند باشی بر امید دانهای
همچو مرغی مانده در دام ای غلام
۶چند باشی در میان خرقه گیر
تازه گردان زود اسلام ای غلام
۷گر همی خواهی که از خود وارهی
با قلندر دردی آشام ای غلام
۸عاشق ره شو که کار مرد عشق
برتر است از مدح و دشنام ای غلام
۹بی سر و بن شو چو گویی زانکه عشق
هست بی آغاز و انجام ای غلام
۱۰هر که او در عشق بیآرام نیست
کی تواند یافت آرام ای غلام
۱۱گاه مرد مسجدی گه رند دیر
هر دو نبود کام و ناکام ای غلام
۱۲یا مرو در مسجد و زنار بند
یا مده در دیر ابرام ای غلام
۱۳چون تو اندر راه باشی ناتمام
کی رسد کارت به اتمام ای غلام
۱۴رو تو خاص خاص شو یا عام عام
تا به کی نه خاص و نه عام ای غلام
۱۵گفت عطار آنچه میدانست باز
یادت آید این به هنگام ای غلام
۱۶