هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق
۱عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق
۲جمله چون امروز در خود ماندهاند
کس چه داند قیمت فردای عشق
۳دیدهای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق
۴بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق
۵در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق
۶چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
۷عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نهای دانای عشق
۸چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی ، از دریای عشق
۹در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق
۱۰خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق
۱۱