بی دل و بی قراری ماندهام
زانکه در بند نگاری ماندهام
۱دلخوشی با دلگشایی بودهام
غم کشی بی غمگساری ماندهام
۲زیر بار عشق او کارم فتاد
لاجرم بی کار و باری ماندهام
۳در میانم با غم عشقش چو شمع
گرچه چون اشک از کناری ماندهام
۴گرچه وصل او محالی واجب است
من مدام امیدواری ماندهام
۵بی گل رویش در ایام بهار
چون بنفشه سوکواری ماندهام
۶همچو لاله غرقهٔ خون بی رخش
داغ بر دل ز انتظاری ماندهام
۷دیدهام میگون لب آن سنگدل
سنگ بر دل در خماری ماندهام
۸چون دهان او نهان شد آشکار
در نهان و آشکاری ماندهام
۹زنگبار زلف او مویی بتافت
زان چو مویش تابداری ماندهام
۱۰گه به دربند رهی دور و دراز
گه به چین در اضطراری ماندهام
۱۱چون سر یک موی او بارم نداد
زیر بار مشکباری ماندهام
۱۲صد جهان ناز از سر مویی که دید
من که دیدم بیقراری ماندهام
۱۳زلف چون دربند روم روی اوست
من چرا در زنگباری ماندهام
۱۴میشمارم حلقههای زلف او
در شمار بی شماری ماندهام
۱۵چون سری نیست ای عجب این کار را
من مشوش بر کناری ماندهام
۱۶روزگاری میبرم در زلف او
بس پریشان روزگاری ماندهام
۱۷شد فرید از چین زلفش مشک بیز
زان سبب زیر غباری ماندهام
۱۸