بیشتر عمر چنان بودهام
کز نظر خویش نهان بودهام
۱گه به مناجات به سر گشتهام
گه به خرابات دوان بودهام
۲گاه ز جان سود بسی کردهام
گاه ز تن عین زیان بودهام
۳راستی آن است که از هیچ وجه
من نه درین و نه در آن بودهام
۴من چکنم کان که چنان خواستند
گر بد و گر نیک چنان بودهام
۵گرچه به خورشید مرا علم هست
طالب یک ذره عیان بودهام
۶نی که خطا رفت چه علم و چه عین
دلشدهٔ سوختهجان بودهام
۷گرچه سبکدل شدهام هم ز خود
بر دل خود سخت گران بودهام
۸بحر جهان بس عجب آمد مرا
غرق تحیر ز جهان بودهام
۹گرچه ز هر نوع سخن گفتهام
کوردلی گنگ زبان بودهام
۱۰زآنچه که اصل است چو آگه نیم
پس همه پندار و گمان بودهام
۱۱هیچ نمیدانم و در عمر خویش
منتظر یک همه دان بودهام
۱۲چون همه دانی نتوان زد به تیر
لاجرم از غم چو کمان بودهام
۱۳غرقهٔ خون شد ز تحیر فرید
زانکه بسی اشکفشان بودهام
۱۴