صبح رخ از پرده نمود ای غلام
چند کنی گفت و شنود ای غلام
۱دیر شد آخر قدحی می بیار
چند زنم بانگ که زود ای غلام
۲درد خرابات مپیمای کم
هین که بسی درد فزود ای غلام
۳در دلم آتش فکن از می که می
آینهٔ دل بزدود ای غلام
۴آتش تر ده به صبوحی که عمر
میگذرد زود چو دود ای غلام
۵عمر تو چون اول افسانهای
هرچه همی بود نبود ای غلام
۶روی زمین گر همه ملک تو شد
در پی تو مرگ چه سود ای غلام
۷پشت بده زانکه بلایی دگر
هر نفست روی نمود ای غلام
۸گوشهنشین باش که چوگان چرخ
گوی ز پیش تو ربود ای غلام
۹دانهٔ امید چه کاری که دهر
دانهٔ ناکشته درود ای غلام
۱۰صد قدح خونش بباید کشید
هر که دمی خوش بغنود ای غلام
۱۱بر دل عطار فلک هر نفس
صد در اندوه گشود ای غلام
۱۲