دلا در سر عشق از سر میندیش
بده جان و ز جان دیگر میندیش
۱چو سر در کار و جان در یار بازی
خوشی خویش ازین خوشتر میندیش
۲رسن از زلف جانان ساز جان را
وزین فیروزهگون چنبر میندیش
۳چو پروانه گرت پر سوزد آن شمع
به پهلو میرو و از پر میندیش
۴چو عاشق را ، نه کفر است و نه ایمان
ز کار مؤمن و کافر میندیش
۵مقامرخانهٔ رندان طلب کن
سر اندر باز و از افسر میندیش
۶چو سر در باختی بشناختی سر
چو سر بشناختی از سر میندیش
۷همه بتها چو ابراهیم بشکن
هم از آذر هم از آزر میندیش
۸چو آن حلاج برکش پنبه از گوش
هم از دار و هم از منبر میندیش
۹اگر عشقت بسوزد بر سر دار
دهد بر باد خاکستر میندیش
۱۰چو انگشت سیهرو گشت اخگر
تو آن انگشت جز اخگر میندیش
۱۱چو می با ساغر صافی یکی گشت
دویی گم شد می و ساغر میندیش
۱۲چو مس در زر گدازد مرد صراف
مس آنجا زر بود جز زر میندیش
۱۳مشو اینجا حلولی لیکن این رمز
جز استغراق در دلبر میندیش
۱۴اگر خواهی ، که گوهرها بیابی
درین دریا به جز گوهر میندیش
۱۵بسی کشتی جان بر خشک راندی
تو کشتی ران ز خشک و تر میندیش
۱۶چنان فربه نهای تو هم درین کار
اگر صیدی فتد لاغر میندیش
۱۷چو تو دایم به پهنا میشوی باز
ازین وادی پهناور میندیش
۱۸درین دریای پر گرداب حسرت
کس از عطار حیرانتر میندیش
۱۹