زهی در کوی عشقت مسکن دل
چه میخواهی ازین خون خوردن دل
۱چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل
۲از آن روزی که دل دیوانهٔ توست
به صد جان من شدم در شیون دل
۳منادی میکنند در شهر امروز
که خون عاشقان در گردن دل
۴چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل
۵چو عشقت آتشی در جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل
۶زهی خال و زهی روی چو ماهت
که دل هم دام جان هم ارزن دل
۷مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل
۸چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون درمیکشم پیراهن دل
۹بیا جانا دل عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل
۱۰