در عشق تو گم شدم به یکبار
سرگشته همی دوم فلکوار
۱گر نقطهٔ دل به جای بودی
سرگشته نبودمی چو پرگار
۲دل رفت ز دست و جان برآن است
کز پی برود زهی سر و کار
۳ای ساقی آفتاب پیکر
بر جانم ریز جام خونخوار
۴خون جگرم به جام بفروش
کز جانم جام را خریدار
۵جامی پر کن نه بیش و نه کم
زیرا که نه مستم و نه هشیار
۶در پای فتادم از تحیر
در دست تحیرم به مگذار
۷جامی دارم که در حقیقت
انکار نمیکند ز اقرار
۸نفسی دارم که از جهالت
اقرار نمیدهد ز انکار
۹مینتوان بود بیش ازین نیز
در صحبت نفس و جان گرفتار
۱۰تا چند خورم ز نفس و جان خون
تا کی باشم به زاری زار
۱۱درماندهٔ این وجود خویشم
پاکم به عدم رسان به یکبار
۱۲چون با عدمم نمیرسانی
از روی وجود پرده بردار
۱۳تا کشف شود در آن وجودم
اسرار دو کون و علم اسرار
۱۴من نعرهزنان چو مرغ در دام
بیرون جهم از مضیق پندار
۱۵هرگاه که این میسرم شد
پر مشک شود جهان ز عطار
۱۶