در عشق تو من توام تو من باش
یک پیرهن است گو دو تن باش
۱چون یک تن را هزار جان است
گو یک جان را هزار تن باش
۲نی نی که نه یک تن و نه یک جانْست
هیچند همه تو خویشتن باش
۳چون جمله یکی است در حقیقت
گو یک تن را دو پیرهن باش
۴جانا همه آن تو شدم من
من آن توام تو آن من باش
۵ای دل به میان این سخن در
مانندهٔ مرده در کفن باش
۶چون سوسن ده زبان درین سر
میدار زبان و بی سخن باش
۷یک رمز مگوی لیک چون گل
میخند خوش و همه دهن باش
۸گر گویندت که کافری چیست
گو عاشق زلف پر شکن باش
۹ور پرسندت که چیست ایمان
گو روی ببین و نعرهزن باش
۱۰گر روی بدین حدیث داری
چون ابراهیم بتشکن باش
۱۱ور گویندت ببایدت سوخت
تو خود ز برای سوختن باش
۱۲ور کشتن تو دهند فتوی
در کشتن خود به تاختن باش
۱۳مانند حسین بر سر دار
در کشتن و سوختن حسن باش
۱۴انگشتزن فنای خود شو
وانگشت نمای مرد و زن باش
۱۵گه ماده و گاه نر چه باشی
گر مرغِ ویی ، نه چون زغن باش
۱۶انجام ره تو گفت عطار
رسوای هزار انجمن باش
۱۷