درکش سر زلف دلستانش
بشکن در درج درفشانش
۱جان را به لب آر و بوسهای خواه
تا جانت فرو شود به جانش
۲جانت چو به جان او فروشد
بنشین به نظاره جاودانش
۳از دیدهٔ او بدو نظر کن
گر خواهی دید بس عیانش
۴زیرا که به چشم او توان دید
در آینهٔ همه جهانش
۵زلفش که فتاده بر زمین است
سرگشته نگر چو آسمانش
۶آویخته صد هزار دل هست
از یک یک موی هر زمانش
۷گر میل تو را به سوی کفر است
ره جوی به زلف دلستانش
۸ور رغبت توست سوی ایمان
بنگر رخ همچو گلستانش
۹ور کار ز کفر و دین برون است
گم گرد نه این طلب نه آنش
۱۰هرگه که فرید این چنین شد
هم نام مجوی و هم نشانش
۱۱