ترسا بچهٔ شکر لبم دوش
صد حلقهٔ زلف در بناگوش
۱صد پیر قوی به حلقه میداشت
زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش
۲آمد بر ِمن شراب در دست
گفتا که به یاد من کن این نوش
۳در پرده اگر حریف مایی
چون مینوشی خموش و مخروش
۴زیرا که دلی نگشت گویا
تا مرد زبان نکرد خاموش
۵دل چون بشنود این سخن زود
ناخورده شراب گشت مدهوش
۶چون بستدم آن شراب و خوردم
در سینهٔ من فتاد صد جوش
۷دادم همه نام و ننگ بر باد
کردم همه نیک و بد فراموش
۸از دست بشد مرا دل و جان
وز پای درآمدم تن و توش
۹یک قطره از آن شراب مشکل
آورد دو عالمم در آغوش
۱۰یک ذره سواد فقر در تافت
شد هر دو جهان از آن سیهپوش
۱۱جانم ز سر دو کون برخاست
در شیوهٔ فقر شد وفا کوش
۱۲هر که بخرد به جان و دل فقر
بر جان و دلش دو کون بفروش
۱۳ور دین تو نیست دین عطار
کفر آیدت این حدیث منیوش
۱۴