آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
۱خرقهٔ مخرقه ز تن برکن
دلق ازرق مرائیانه مپوش
۲از کف ساقیان روحانی
صبحدم بادهٔ صبوح بنوش
۳صورت خویش را مکن صافی
یک زمان در صفای معنی کوش
۴سعی کن در عمارت دل و جان
که نیاید به کارت این تن و توش
۵درگذر از مزابل حیوان
برگذر تا به منزلات سروش
۶سخن عقل بر عقیله مگوی
سبق عشق یک زمان کن گوش
۷اهل قالی چو سالکان میگوی
اهل حالی چو واصلان خاموش
۸مرد عشقی خموش باش و خراب
مرد عقلی فضول باش و به هوش
۹روشنی بایدت چو شمع بسوز
پختگی بایدت چو دیگ بجوش
۱۰چون نهای اهل وجد، ساکن باش
از تواجد چرا شدی مدهوش
۱۱راه غیر خدا مده در دل
بار نفس و هوا منه بر دوش
۱۲عاشقی یک دم از طلب منشین
تا نگیری حریف در آغوش
۱۳سخن سر به گوش دل بشنو
قول عطار را به جان بنیوش
۱۴پند گیرند بر تو بعد از تو
گر نداری نصیحت من گوش
۱۵