منم اندر قلندری شده فاش
در میان جماعتی اوباش
۱همه افسوسخواره و همه رند
همه دُردیکش و همه قلّاش
۲ترک نیک و بد جهان گفته
که جهان خواه باش و خواه مباش
۳دام دیوانگی بگسترده
تا به دام اوفتاده عقل معاش
۴ساقیا چند خسبی آخر؟ خیز
که سپهرت نمیدهد خشخاش
۵بنشان از دلم غبار به می
که تویی صحن سینه را فراش
۶گر تو در معرفت شکافی موی
ور زبان تو هست گوهرپاش
۷یک سر موی بیش و کم نشود
زانچه بنگاشت در ازل نقاش
۸تو چه دانی که در نهاد کثیف
آفتاب است روح یا خفاش
۹عاشقی خواه اوفتاده ز شوق
بر سر فرش شمع همچو فراش
۱۰چه کنی زاهدی که از سردی
بجهد بیست رش ز بیم رشاش
۱۱زاهد خام خویشبین هرگز
نشود پخته گر نهی در داش
۱۲هست زاهد چو آن دروگر بد
که کند سوی خود همیشه تراش
۱۳مرد ایثار باش و هیچ مترس
که نترسد ز مردگان، نبّاش
۱۴من نیام خردهگیر و خردهشناس
که ندارم ز خرده هیچ قماش
۱۵دور باشید از کسی که مدام
کفر دارد نهفته، ایمان فاش
۱۶چون نیام زاهد و نیام فاسق
از چه قومم؟ بدانمی ای کاش
۱۷چه خبر داری این دم ای عطار
تا قدم درنهی درین ره باش
۱۸