فتنهٔ زلف دلربای توام
تشنهٔ جام جانفزای توام
۱نیست چون زلف تو سر خویشم
گرچه چون زلف در قفای توام
۲جز هوای توام نمیسازد
زانکه پروردهٔ هوای توام
۳گر غباری است از منت زآن است
که من خسته خاک پای توام
۴تا کنارم ز اشک دریا شد
نیست کاری جز آشنای توام
۵چون به صد وجه تو بلای منی
من به صد درد مبتلای توام
۶از همه فارغم که در دو جهان
می نیاید به جز رضای توام
۷بس بود از دو عالم این ملکم
که تو آنی که من گدای توام
۸از وجود فرید سیر شدم
گمشده در عدم برای توام
۹